نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سی :
-بشین منو دنبال خودت نکش.
آذر روی آخرین مبل تکنفره افتاد و چشمانش را به هم فشرد. باقی راه دیوار بود و یک دیوار بتنی چون آرش که مقابلش ایستاد:
-دوستای دانشگاه همیشه خاطرات خوب نمیسازن. گول نخور.
-استادمه.
با کلمهای که شنید، کنار آذر روی کاناپه نشست:
-چی؟
آذر چیزی نگفت. کمی که گذشت آرش روی میز شیشهای زد و باعث شد سر خواهرش بالا بیاید و نگاهش کند:
-کیه؟ چقد مون

لطفا صبر کنید...

م
1هم پدر خوبیه هم برادر خوبیه،حواسش به همه چیز وهمه *** این خانواده هست،نمی دونم اون پژمان نکبت چرا ازش بدش میاد 😠😮